+
نوشته شده در شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 4:47 بعد از ظهر توسط
|
وخدا ساده تر از برگ درخت بود،
وتو آن را در لحافی از فلسفه پیچانده ای برای من.
و خدا در متن عقل من بود
و تو آن را در هاله ای از منطق پنهان کردی
ومن نتوانستم آن را پیدا کنم.
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 6:11 بعد از ظهر توسط
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 10:26 بعد از ظهر توسط
|
سلام
نظرخواهی
دروغ
- دروغ یعنی چه؟
- تا الان دروغ گفته اید؟
- دروغ مصلحتی چیست؟
- بعد از دروغ گفتن چقدر ازخوئتون بدتون میاد؟
- آیا شهامت این را دراید که به دروغهای خود اعتراف کنید؟
- احساستون از دروغ گفتن؟
- حتما ما را یاری کنید......
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 10:23 بعد از ظهر توسط
|
به نام تنهای تنها
ادامه مطلب
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384ساعت 9:26 قبل از ظهر توسط
|
شادی همان اندوه بی نقاب شماست.
چاهی که خنده های شما از آن بر می آید،چه بسیار که با اشک های شما پر می شود.
و آیا جز این می تواند بود؟
هر چه اندوه درون شما را بیشتر بکاود،جای شادی در وجود شما بیشتر می شود.
مگر کاسه ای که شراب شما را در بر دارد همان نیست که در تنور کوزه گر سوخته است؟
مگر آن نی که روح شما را تسکین می دهد،همان چوبی نیست که درونش را با کارد خراشیده اند؟
هر گاه شادی می کنید،به ژرفای دل خود بنگرید تا ببینید که سر چشمه ی شادی به جز سر چشمه ی اندوه نیست.
و نیز هر گاه اندوهناکید باز در دل خود بنگرید تا ببینید که گریه ی شما از برای آن چیزی است که مایه ی شادی شما بوده است.
پاره ای از شما می گویید"شادی برتر از اندوه است "و پاره ای می گویید"نه،اندوه برتر است"
اما من به شما می گویم که این دو از یکدیگر جدا نیستند.
این دو با هم می آیند،و هر گاه شما با یکی از آنها سر سفره می نشینید،به یاد داشته باشید که آن دیگری در بستر شما خفته است.
به راستی ،شما همچون ترازویی میان اندوه و شادی خود آوبخته اید.
فقط آنگاه که خالی هستید در یک ترازو آرام می مانید.
هر گاه خزانه دار شما را بر می دارد تا زر و سیم خود را اندازه بگیرید،
شادی و اندوه شما نا گزیر زیر و زبر می شود.
پیامبر و دیوانه
جبران حليل جبران
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم دی 1384ساعت 12:26 بعد از ظهر توسط
|
این مطلب از طریق یکی از دوستان بانام تینا به دستم رسیده است
لیلی گفت بس است . بس است و از قصه بیرون آمد
مجنون دور خودش میچرخید .
مجنون لیلی را نمیدید رفتنش را هم .
لیلی گفت :کاش مجنون این همه خود خواه نبود .کاش لیلی را میدید .
خدا گفت : لیلی بمان . قصه بی لیلی را کسی نخواهد خواند
لیلی گفت : این قصه نیست . پایان ندارد .حکایت است حکایت چرخیدن .
خدا گفت :مثل حکایت زمین . مثل حکایت ماه . لیلی بچرخ
لیلی گفت : کاش مجنون چرخیدنم را میدید .مثل زمین که چرخیدن ماه را میبیند .
خدا گفت :چرخیدنت را من تمتشا میکنم .لیلی بچرخ .
لیلی چرخید و چرخید و چرخید و چرخید
دور دور لیلی است
لیلی میگردد و قصه اش دایره است
هزار نقطه دوار دیگر. نه نقطه و نه لیلی
لیلی ! بگرد . گردیدنت را من تماشا میکنم
لیلی ! بگرد .تنها حکایت دایره باقیست
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم دی 1384ساعت 12:23 بعد از ظهر توسط
|
برای همه شما

+
نوشته شده در شنبه هفدهم دی 1384ساعت 5:44 بعد از ظهر توسط
|
+
نوشته شده در شنبه هفدهم دی 1384ساعت 5:21 بعد از ظهر توسط
|

ازش پرسیدم: وقتی بزرگ شدی میخوای چیکاره بشی؟
- میخوام دکتر بشم!
+ حالا چه ماشینی رو دوست داری؟
- بابام ماکسیما داره اما خودم یه ماشین بزرگ میخوام!
+ دوست داری کجا زندگی کنی؟
- توکره ماه
.............................................................................
دردها کم نیستند و هیچ کس بی درد نیست. هرکسی برای خودش دردی و دغدغه ای داره.اما راستی دردها متناسب با موقعیت انسان مگه نیست؟ یکی درد گشنگی داره و یکی درد سیری؛ یکی درد نون یکی درد
.... . ............................................................................

ازش پرسیدم: وقتی بزرگ شدی میخوای چیکاره بشی؟
- میخوام یه دکه بزنم و سیگارامو اونجا بفروشم؟
حالا چه ماشینی رودوست داری؟ ماشین!! من فقط یه گاری بزرگ بگیرم و پرش میوه کنم و تو کوچه ها بفروشم اون وقت پول زیلد در می ارم و به خاله پری که بچه نداره هم کمک میکنم.
دوست داری کجا زندگی کنی؟
هرجایی که فقط بارون خیسم نکنه و گرما بدنم رو نسوزونه
....................................................................................................................................
ادما چه موجوداتی هستند
...........................................................................................................................
+
نوشته شده در شنبه دهم دی 1384ساعت 4:47 بعد از ظهر توسط
|